خرید بک لینک
شونزده هفته، ۱۱۳ روز لازم بود تا متوجه بشم چه رقتانگیز رفتار کردم همه روزها و شبهایی که ازت یه فرصت دیگه میخواستم. چه معادل خوبیه رقتانگیز برای میزربل. (به قول س تو دوران فرانسوی خوندنش،میزقابل) وقتی کسی رو دوست داری امکان نداره رهاش کنی و نادیدهش بگیری. از دلت بیرون شده بودم و الان دارم میفهمم همه اون پیامهای آرزوی خوب و دلنگرانی به چشم کسی که آدم شیفتهشه و در مقابل اون آدم احساسی بهش نداره، خیلی خیلی رقتانگیز جلوه میکنه. از دل کسی بیرون شدن همهش چند لحظه طول میکشه. کاش میشد احساساتم رو کنترل کنم. به قول یکی بلا روزگاریه عاشقیت. + نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 8:

برچسب: صبح,۱۱۳, نویسنده: سجاد فرهادی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 15:56

امروز با آقا بداخلاقه باز دعوام شد. میون همه اراجیفی که داشت پشت هم میبافت، با این که صبحش با خودش هماهنگ کرده بودم قضیه چهارشنبه و غیبتم رو پیش کشید. هیچ بهونهای براش نمونده بود مردک، در اوج استیصال بود... الان خشمم از دنیا اندازه نداره...

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 18:28 توسط الف |

برچسب: عصر,۱۱۴, نویسنده: سجاد فرهادی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 15:56

بعد از تو، وقتی که ثانیهای غرق خوشی از اتفاقی خوب و غافلگیرکننده میشم به خودم نهیب میزنم که احمق این هم میگذره و تهش رنج و پوچیه که باز اسیرت میکنه و تو باز فرو میری... فرو میری... فرو میری...
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 1:0 توسط الف |

برچسب: بامداد,۱۱۵, نویسنده: سجاد فرهادی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 15:56

واقعن ویوا لا فغانس. فرانسویهای باهوش. آمریکاییها بشینن پای ایکسباکسهاشون.

مکرون جذاب. فرزند یه مادر و پدر پزشک. بانکدار. هنوز ۴۰ سالش نشده. چند سال بزرگتر از منه همش. یه نگاه به سراپای خودم میندازم فقط. معلومه که حق داشتی نازنینم... الف است دیگر، دلش میخواهد.

کاش خوب باشی...

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 0:21 توسط الف |

برچسب: بامداد,۱۱۶, نویسنده: سجاد فرهادی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 15:56

هر روزی که از عمرم میگذره مطمئنتر میشم که مهمترین و یگانهترین و تکرارنشدنیترین اتفاق زندگی من بودی...

امیدوارم خوب باشی... و خوشحال...

دوستت دارم... میدونی...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 1:32 توسط الف |

برچسب: بامداد,۱۱۷, نویسنده: سجاد فرهادی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 15:56

دیشب خوابت رو دیدم. گریه میکردی. غمگین بودی. دائم بهم خیره نگاه میکردی. اشکهات آروم جاری بود رو صورتت. دوستت داشتم. غمگین بودم...

چه غمگینانه آزادی از آن عهدی که میدانی...

دوستت دارم.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 10:37 توسط الف |

برچسب: صبح,۱۱۷, نویسنده: سجاد فرهادی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 15:56

وقتی تو این غروب اردیبهشتی، وقتی دما و هوا و همه چیز به قاعدهست و مطبوع، از طبقه پنجم این ساختمون بلند به بیرون نگاه میکنم، یه حسرت بزرگ قدیمی برام زنده میشه... آخ از وقتی که یه نسیم شامگاهی از زیر پیراهنم رد شه و مورمورم بشه... چقدر تنگه دلم برات... پارسال تو چنین روزی سر میدون انقلاب از هم جدا شدیم و سپردمت به یه تاکسی... بلافاصله پشیمون شدم و برات نوشتم که من الان همراهت میبودم... دوستت دارم... + نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 20:25 توسط الف |

برچسب: غروب,۱۱۷, نویسنده: سجاد فرهادی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 15:56

کاش این قدرت رو داشتم اون شب سرد آخر، فقط سکوت کنم و نگاهت کنم. کاش این قدر قوی بودم که برات تا ابد، تا وقتی نفس میکشی یه راز سر به مهر باقی میموندم...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 2:14 توسط الف |

برچسب: بامداد,۱۱۸, نویسنده: سجاد فرهادی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 15:56

س دو ماهی میشه استعفا کرده. دنبال یه ایده برای شروع یه کار جدیده. دیشب بهش پیشنهاد کردم یه کافه بزنه برای سینگلها. شرطش این باشه که مشتریها باید تنها باشن. یه چیزی شبیه اون کافه توی کوچههای پایین پارک دانشجو که روزی رفتیم و امکان برگشت دوباره رو مشروط به همراه بودن با همون آدم قبلی میکرد. تو این کافه، به محض شروع رابطهای، مشتریها نباید دیگه امکان برگشتن داشته باشن. این همه کافه. این جوری متمایز میشه، همه میگن کافه فلان؛ همونی که دو نفرهها رو راه نمیده... + نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 0:34 توسط الف |

برچسب: بامداد, نویسنده: سجاد فرهادی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 15:56

صفحه بندی