امروز با آقا بداخلاقه باز دعوام شد. میون همه اراجیفی که داشت پشت هم میبافت، با این که صبحش با خودش هماهنگ کرده بودم قضیه چهارشنبه و غیبتم رو پیش کشید. هیچ بهونهای براش نمونده بود مردک، در اوج استیصال بود... الان خشمم از دنیا اندازه نداره...
مکرون جذاب. فرزند یه مادر و پدر پزشک. بانکدار. هنوز ۴۰ سالش نشده. چند سال بزرگتر از منه همش. یه نگاه به سراپای خودم میندازم فقط. معلومه که حق داشتی نازنینم... الف است دیگر، دلش میخواهد.
کاش خوب باشی...
امیدوارم خوب باشی... و خوشحال...
دوستت دارم... میدونی...
چه غمگینانه آزادی از آن عهدی که میدانی...
دوستت دارم.
برچسب: بامداد,
نویسنده: سجاد فرهادی